X
تبلیغات
...خدا دوستت ندارم یک دروغ ساده بود یا


























...خدا دوستت ندارم یک دروغ ساده بود یا

و این پایان ادامه دارد....

ﺍﺯ ﻳﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻣﯿﺸﯽ
ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺭﻧﺠﯽ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﮐﺴﯽ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯼ !

بیاد  مارکز
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

رفتم وبلاگ یکی از دوستای وبلاگیم

که این پست رو گذاشته بود

كـــــــــــاشكي صداي قلــــبت نبود صداي قلــــبم

نا خود آگاه این تیکه شعر اومد تو ذهنم

کاشــــــکی خبر نداشتــــــی دیوونــــــه ی نــــــگاتم

ولی گاهی اوقات بر عکس این موضوع هست

که میگی کاشکی خبر داشتــــــی دیوونه نگاتم

ولی آخرش میفهمی که فرقی نمیکرد خبر داشت یا نــــــــــــــــــه

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

میبینی این منم،خوب ببین چیزی باقی مونده ازم؟فقط یک اسم...

میشنوی یا نه،صدای خورد شدن من هست

مزه کن من رو،بچش از تلخیم،این مونده از اون طمع

این چیزی بود که میخواستی

اگه دوست داشتی جواب بده


نوشته شده در ساعت توسط anathema|

وقتی که هنوز نرفته چطور بخوام که برگرده

وقتی که هنوز برای اولین بارم نیومده چطور بخوام برگرده

قلبم داره منفجر میشه،یه احساسی توش هست ولی نمیدونم چیه؟

رسما دارم میمیرم ،گفتم مردن،امروز به آدمای اطراف که نگاه کردم

دیدم چقدراشون رفتن اه بازم حالم گرفته شد


برچسب‌ها: قلبم داره منفجر میشه
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

برس, فقط برس, بقدری کال هستی که... به چه طعمی هستی,

ترش یا شیرین, و شاید هم تلخ , حتی تلخ تر از من.

من همواره تو را سیاه میبینم, سیاه تر از خودم,

دنیایم رنگی نیست, سیاه و سفید هم نیست،فقط سیاه خالیست

where are you when I need

you...

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

اگر جسم مریض بشه و روحت سالم باشه، جسمت درمان میشه

ولی اگر روحت مریض باشه جسمتم نابود میشه!

حالا هر چقدرم قوی باشه

نابودم

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

اگر برای چیزی نجنگی، تمام چیزهات رو از دست میدی
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

گاهی اوقات زندگیت تابع هیچ چیزی نیست گاهی اوقات
احساست گنگ میشه به حدی که باید بین خاطرات دفن شدت،بگردی
 تا بفهمی چه غلطی میخواد بکنه گاهی اوقات باید،نباید میشه
بایدی که یه روزی تمام زندگیت بود،و بودی که شد،و شاید بهتره
بگم زندگیت تمام شد با تبدیل باید به نباید و اما بدتر از همه،
تمام زندگیم پر شده از این گاهی اوقات های لعنتی،
طوری که اکثر اوقاتی برام باقی نموند.
 و من ماندم با گاهی اوقات
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

فکر کردم چقدر خوبه به پایانت برسم

برای رسیدن به پایانت حتی زمان هم جلوی من رو نگرفت

اما فکر نمیکردم آغاز تو پایان من باشه

یه خلع بزرگی اطرافم رو گرفته،اعتمادم به آدم ها به صفر مطلق رسیده

موندم من و خودم که بعضی وقت ها حرفای خودم روهم باور نمیکنم

 من به پایان رسیدم  و فکر کردم همه چیز تموم شد

ولی هرگز نمیدونستم قراره هر روز به پایان برسم

و این پایان ادامه دارد....



برچسب‌ها: پایان
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

ما فقط عشقهایمان را میخوردیم و بزرگ میشدیم

من بازیگوش بودم و گاهی اوقات عشق هایمان را بر میداشتم

و در گوشه ای از قلبم پنهان میکردم و نگه میداشتم

من از این میترسیدم که عشق های تو تمام شود و تو بی عشق بمانی

غافل از آنکه تو خیلی زود سیر شدی و رفتی...

اکنون من ماندم و آن همه عشق

من تو را این گونه خلاصه میگویم

هر کس به تو مبتلا شد مُرد


برچسب‌ها: مبتلا
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

امروز یه جمله شنیدم که یکمی تو فکر فرو بردم

گفت وقتی عاشق یک نفر میشی اول بصورت لحظه ای میبینیش

و بعد به جایی میرسی که دیگه اصلا ظاهر طرف رو نمیبینی

حالا خدا یعنی من اینقدر عاشقتم که نمیتونم ظاهرت رو ببینم

یا اینقدر کورم که نمیتونم ببینمت،یا تو دیده نمیشی یا هزار تا  یایه دیگه

ولی اینقدر مبهمت کردن که نمیشه باهات حرفم زد،من که باهات حرف میزنم

اینقدر حرف زدم که احساس سبکی میکنم

اینقدر سبک که حس میکنم نیستم



برچسب‌ها: عاشق
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

امید به یک اشتباه

حسی که نسبت به اشتباه هست حس خوبی نیست همیشه از اشتباهاتت

ناراحتی و دوست نداری تکرار بشن ولی الان من دل بستم به یک اشتباه

فقط امیدوارم اشتباه کرده باشم همین...

وای من اگر نیایی(آهنگ الهه)


برچسب‌ها: اشتباه
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

نبودی بودی که بود نشدی،ستاره ای بودی که نور نشدی

،شروعی بودی که آغاز نشدی، عاشق بودی ولی معشوق نشدی،

در آسمان ها بودی ولی پرواز نشدی تو از اول هم نشد بودی

و بدان تو حتی اشتباهم نبودی

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

یه فیلم خیلی وقت پیش دیدم طرف زد زنش رو کشت بخاطر اینکه فکر میکرد

بهش خیانت میکنه روزی که میخواستن اعدامش کنند یه حرفی زد که خیلی

حس عجیبی توش بود وکیلش بهش گفت میترسی که دارن اعدامت میکنند

گفت نه فقط یه چیز نابودم میکنه اینکه هیچ وقت نفهمیدم بهم خیانت کرد یا نه؟

و الان یه چیز داره من رو نابود میکنه اینکه منو دوست داشت یا نه...

خدایا  تو یک اشتباه بودی یا من

پایان برای یک مدت خا____________________ص


برچسب‌ها: خیانت, دوست داشتن
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

ما که بی بلیط سوار قطار این دنیا شدیم

امیدوارم زود تر بندازنمون بیرون دنیام کوچیک شده

اندازه چیزایی که میبینم اندازه شعاع دیدم

حس قشنگی دارم شاید فقط این آهنگ شاهین بتونه احساسم رو بگه

حتما گوش بدید این آهنگ رو بدجور احساس و زنده میکنه

(رانندگی در مستی)

||يه گلايولم که تو اين سرزمين شوم

راهم به قبرو سنگ گرانيت ميرسه

هر روز به قتل ميرسمو شعر من فقط،

به انتشار شعله کبريت ميرسه

دردم هزار ساله مثه درده حافظه،

درمونشم همونيه که کشف رازيه

نسلي که سر سپرده عصر حجر شده

به ساقياي ارمنيه پير راضيه

وقتي که زندگي يه تاتر مزخرفه

تنها به جرعه هاي فراموشي دلخوشم||

راسکول نيکف يه پيرزنو شقه کرده و من،

با اون تبر فرشته الهامو ميکشم....

هي مست ميکنم مثه يه بطري شراب

که وقتي پاش بيافته يه کوکتل مولوتوفه

يه مجرم فراري شدم که تو زندگيش

درگير يه گريز بدون توقفه

فرقي نداره جاد? چالوس و راه قم

من مستي ام که خوش داره رانندگي کنه

يه ماهي که تو آکواريوم زار ميزنه

تا توي اشکهاي خودش زندگي کنه

بايد تلو تلو بخوري اين زمونه رو

وقتي که مست نيستي به بن بست ميرسي

تو مستي آدما دوباره مهربون ميشن

حتي برادراي توي ايست بازرسي

//ميخندن و به دست تو دست بند ميزنن

راهو براي بردن تو باز ميکنن

تو دام مورچه ها به سليمان بدل ميشي

قاليچه ها بدون تو پرواز ميکنن//

اين بار چندمه که به يه جرم مشترک

هشتادتا ضربه پشتتو هاشور ميزنه؟

برگرد خونه حتي اگه با خبر باشي،

تنها دل خودت براي تو شور ميزنه...


برچسب‌ها: شاهین
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

این پست ثایت میباشد مطالب جدید رو بعد از این پست ببینید

متاسفانه اینجا آدم تهدید میشه که باید بعضی حرف ها رو روشن بزنه تا طرف درک کنه

من چنیدیدن بار گفتم خدا دوستت ندارم=خدا دوستت دارم

منظور از این حرف اینه که ما در هر صورت خدا رو دوست داریم چه بخوایم و چه نخوایم

و این فقط یک لغت هست

همیشه گفتم این کلمات نمیتونن کل احساس رو تو خودشون جا بدن

این خدا دوستت ندارم مثل دعوای یک بچه با مادرش هست

که وقتی قهر میکنه میگه مامان دوستت ندارم

ولی یعنی واقعا دوستش نداره اینجام درد و دلای من با خداست همین....

پس نگید کفر نگو امیدوارم دیگه این قضیه حل شده باشه
این پست ثابت میباشد


برچسب‌ها: درد و دلای من با خداست همین
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

زندگی مثل ضربان قلب هست گاهی اوج داره

وگاهی سقوط هیچ وقت نمیشه رو یه خط صاف بردش جلو

بخاطر همینه که تلاش خیلی ها بیهوده هست

این تکراره لعنتی چی هست که اینقدر قدرت داره حتی بهترین لذت های زندگیم

با تکرار از بین میره شاید به یه شکست نیاز دارم یاد حرف خودم میفتم که میگفتم

نبود رقیب نابودت میکنه اگر بازنده ای نباشه برنده ای هم نیست و اگر برنده نباشه

تو همیشه یه بازنده ای همیشه

تو خودم گیر کردم و راه خروجی پیدا نمیکنم نکنه من ؟؟؟ شدم



برچسب‌ها: تکرار
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

دیروز تولدم بود

روز فرزند خوانده خدا مبارک
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

قبلا فکر میکردم باید بت رو شکست باید بت رو از بین برد ولی تازه فهمیدم

نباید بعضی از بت ها از بین برد چون خیلی ها بهش ایمان دارن یه ایمان زیبا

بهش باور دارن وبراشون معجزه میکنه زندگی میسازه بزرگشون میکنه

اگر بت بشکنه اوناهم میشکنن بت چند بار خواست بگه دیگه خسته شده

دیگه کم اورده اما...

چیکار کنه با کسی که بهمش ایمان داره اگه بشکنه خیلی ها تموم میشن

پس بت میمونه چون بهش ایمان دارن


برچسب‌ها: بت
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

 من وقتی میام

خونه از یه تیکه زمین خاکی(آخه میانبره)رد میشم شده 3شب یا 5 صبح از اونجا رد

شدم نمیدونم چرا ولی وقتی پام رو میذارم اونجا یاد تو میفتم به خودم قول دادم

یه چیز مثل تابلو ایستاده بکوبم به زمین و یک طرفش بنویسم خدا دوستت دارم

ویک طرفش بنویسم خدا دوستت ندارم من همیشه اونجا که میرسم صدات میزنم

گاهی اوقات خیلی بلند صدات میکنم ولی ....

کی میشه صدات بزنم جواب بدی ؟

راستی چجوری جواب میدی میگی بله پسرم،دخترم یا میگی بله رفیق 

شایدم بگی کاری داری....


برچسب‌ها: گاهی اوقات
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

شاید بعد از این نوشته هام یکمی متفاوت باشه(با پستای قبلیم)

2 تا پست قبلی من خیلی چیزها رو میگه فقط باید درکش کرد

نمیدونم شاید با نوشته هام غم و اندوه رو وارد زندگی بعضیا کردم 

شایدم ذهن کسی رو باز کردم و هزاران شاید دیگه

در هر صورت از تمام کسایی که نوشته هام رو خوندن نظر گذاشتن

و یا حتی کپی کردن تشکر میکنم که همراهیم کردین

این وبلاگ 4سال از زندگی من رو میگه بخونید شاید کمکتون کنه که خدا یعنی چی؟



برچسب‌ها: از سر خط
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

جای خالی تو با هیچ اسمی پر نشد

حتی عشق هم  برای تو کافی نبود

و من درمانده ام اسمی برای تو پیدا کنم

کلمه خدا حتی نمیتوانست یک ذره از احساس تو را

نشان دهد هنوز هم آنقدر عاجزم که نمیدانم چگونه صدایت کنم

تو را باید احساس کرد تا فهمید خدا به چه معناست

هیچ چیز در مقابل و یا در کنار تو معنا ندارد حتی {خدا دوستت ندارم}



برچسب‌ها: خدا
نوشته شده در ساعت توسط anathema|


من از سمت تو به اینجا رسیدم ---- تموم راهو من چشم بسته دیدم

 هوا عطر تورو پوشیده و من ---- ببین از خاطراتت سیب چیدم

عجیبه حس و حال انتظارت ---- دلم سمت نگاهت سجده کرده

نمیدونم شاعرش کیه ولی حس خاصی رو منتقل مینکه به آدم

 جالبه حرفه 3ساله من و تو سه بیت شعر زده یبار با دقت بخونیدش متوجه میشید  

ایندفعه واقعا خستم نمیدونم چجوری بگم ولی فقط بدون خیلی خستم بیشتر از اونی فکرشو کنی

دیگه مثل قدیما برا دیدنت چشمام رو نمیبندم دیگه دارم حست میکنم حتی بوی عطرت رو هم میفهمم 

فکر کنم دیگه موقع رسیدنته و اینبار یک نفر اینجا منتظر تو هست


برچسب‌ها: من از سمت تو به اینجا رسیدم
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

||این وبلاگ شده مطب درد و دلای من||

این همه حرف زدم برات یه برام تو برام حرف بزن

بگو توام حالت بهتر از ماها نیست بگو توام بدتر از منی

با تواااااااااااااام حرف بزن دیگه،حوصلم سر رفته از این زندگی

هرچقدرم بخندی با یک لحظه که دلت بگیره برابری نمیکه

پس هنوزم فکر میکنی باید سکوت کنی من منتظرت میمونم

میدونم بلاخره یروز حرف میزنی  خدا جان




برچسب‌ها: بلاخره یروز حرف میزنی خدا جان
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

خدایا دوست دارم یک شب بیای با هم بریم بیرون

کلی حرف  دارم برات که بگم

بریم کنار آب بشینیم و سیگار دود کنیم

  یکمی از دردات باهام صحبت کنی 

و در آخر بقول شاعر بهت بگم

{حال همه ی ما خوب است ولی تو باور نکن}


برچسب‌ها: تو باور نکن
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

نمیدونم چرا ولی وقتی که یه آدم دلش میگیره هیچ چیز آرومش

حتی معشوقش،بده آدم حتی دلیلش رو هم نمیدونه فقط دلت گرفته

گاهی اوقات با یه آهنگ یکدفعه دلت میگیره گاهی با یه نخ سیگار گاهی با یه سکوت که میخوره تو رو

مشکلش اینجاست درمانی نداره لعنتی فقط باید خودش تموم بشه مثل خود ما آدمهاست 

که نه شروع ما با خودمونه نه پایانمون چیزی که من باهاش کنار نیومدم

چند شب پیش خواب دیدم یه جا گیر افتادم  داشتن میومدن به بکشنم 100درصد میمردم

جایی که قایم شده بودم رو درش کوچیک نوشته خدا دوستت دارم من یه لبخندی زدم و رفتم بیرون که کشته 

بشم که خوابم تموم شد و بیدار شدم ولی ای کاش خواب میموندم 

الانم دلم گرفته چون داره تو وجودم پرپر میزنه ولی من لعنتی پیداش نمیکنم

این همون خدایی که من میگم 


برچسب‌ها: دلم گرفته
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

نوشتنه دیگه خودش میاد

تو این وبلاگ خیلی میان توهین میکنن یا فحش میدن ولی من هیچ وقت

ناراحت نمیشم ولی واسم عجیبه که چرا این جمله اینقدر من و درگیر خودش کرد

 یه روز یه بنده خدایی واسم نوشته بود{ هنوزم حال گیریات در حد خداس؟؟؟ }

نمیدونم این خوبه یا نه؟ولی اره چرا بد باشه گرفتار خدا بشم بهتر از اینه که گرفتار انسان باشم

همین که درگیر آدما نمیشم یه آرزو هست برای بعضی ها

شاید برای یکی مثل کسی که این رو نوشته کی میدونه

هر وقت یاد این جمله میفتم ناراحت میشم ولی نه برای خودم

برای کسی که این رو نوشته درک پایین طرف رو میرسونه

من که نمیشناسمت ولی در جوابت {تو چی حال گیریات در حد یه آدمه؟؟؟}


برچسب‌ها: نوشتنه دیگه خودش میاد
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

از این میترسی که برام تکراری شده باشی

آره داره تکرار میشه ولی این احساس مرده داره تکرار میشه

زندگیم یه جوری شده مثل یه تلوزیون که فیلمش تموم شده و فقط برفک نشون میده

هیچ چیز جدیدی توش پیدا نمیکنی فقط تکرار یه مشت برفک 

سخته وقتی جون کندن احساس خودت رو میبینی و کاری از دستت بر نمیاد

تموم شد اون همه احساس اهمیتی نداره که چی باعث شد اینطوری بشه

مهم اینه که تو اینکار رو کردی  تو اره خدا خود تو

و من فقط منتظر میمونم تا یکبار دیگه متولد بشم

از تولدم نترس چون چیزیه که باید اتفاق بیفته و هیچکس نمیتونه

جلوش رو بگیره حتی  تو


برچسب‌ها: تکرار
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

همه دارن دنبالت میگردن

ولی من دارم از فرار میکنم

همه میخوان پیدات کنن ولی من میخوام گمت کنم

بعضی وقتها که نوشته های قبلیم رو میخونم میبینم چقدر اذیتم کردی


مثل سرطان میمونی خیلی زود رشد میکنی تمام وجود آدم رو تسخیر میکنی

مثل مرفین میمونی اولش آرام بخشی ولی بعدش آدما رو معتاد خودت میکنی

چی شد یکدفعه یه روز میگفتم کجایی هر چی صدات میزدم جواب نمیدای

ولی الان زندگیم پر از تو شده صدات سکوتی تو زندگیم باقی نذاشته

تا حالا اینقدر ساکن نبودم ذهنم داره لال میشه و کلماتم دارن قدرتشون

رو از دست میدن چند وقت پیش گفتم

عشق بین من و تو مریض هست

یا درمانش کن یا تمامش کن

الان میدونم کار از درمان گذشته خدایا تمومم کن


برچسب‌ها: خدایا تمومم کن
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

برام جالبه تا حالا اینقدر درگیر کسی بودی؟

یاد یه آهنگی افتادم میگفت منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

1ماه پیش بود تصمیم گرفتم خودم رو بسپارم بهت تو این 1ماه زندگیم زیر و نشد

ولی خیلی چیزا عوض شد ما خیلی شبیه هم هستیم


دیدی بعضی وقتا که کلیه رو به کسی پیوند میزنن بدن کلیه رو قبول نمیکنه و پس میزنه

همه چیز خوبه ولی بدن قبول نمیکنه

منم همینطور شدم نمیتونم با مردم پیوند بخورم همه چیز خوبه ها ولی.........

الانم که زندگیم رو دادم دستت هر لحظه که چشمام رو باز میکنم میبینم یه جایی هستم

احساس خاصی هست ولی گنگه نمیشه بنویسیش

خدا من مریضت شدم فقط میخوام درمان شم


برچسب‌ها: خدا من مریضت شدم
نوشته شده در ساعت توسط anathema|


آخرين مطالب
» برای مرگ مارکز
» ــــــ
» بچش از تلخیم
» هنوز نرفته
» کال
» نابودم
» جنگیدن
» Gahi Oghat
» و این پایان ادامه دارد....
» مبتلا

 Design By : Pichak