...خدا دوستت ندارم یک دروغ ساده بود

و این پایان ادامه دارد....

دیشب خواب عجیبی دیدم,

تو یه آتیش سوزی خیلی ساده نصف صورتم سوخت

دقیقا نصف,وقتی جلو آینه وایسادمو نگاه خودم کردم

وضعم خیلی وخیم تر از چیزی که فکر میکردم بود,

نصف صوورتم نااابود شده بود یعنی جوری سوخته بود 

که تا استخونا رسیده بود,نمیدونم نشونه چی بود,ولی

تو خواب با این موضوع زیاد مشکلی نداشتم,شاید واقعیت من

یزچیز دیگه ای هست,ولی نمیدوووونم

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

من شک ندارم این بشر افکارش هزاران سال جلوتر از زمان خودش

بود,بعد یه آدم بیشعوری مثل علی شریعتی میاد دریوری براش

مینویسه اخه مگه مجبوری,هدایت رو کسی درک نکرد

بوف کور 1315

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این‌گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت آن می افزایدند

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

نمیدونم چی میخوام نمیدونم کی هستم,نمیدونم چرا هستم

کلا میدونم نباید باشم,داستان زنده بگور صادق هدایت فضای خیلی جالبی

رو نشون میده,یکمی درگیر اون فضا شدم,این بشر چقدر بزرگ بوده,

صادق هدایت دوست داشتم یک ساعت باهات صحبت میکردم

تو بزرگترین بزرگترین ها هستی ,چطور همچین قلمی داشتی

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

توقعات انسان بسته به درکش از زندگی داره,

این جمله خیلی از دغدغه های من و حل میکنه

 

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

یه جمله ی کلیشه ای هست که میگه حقیقت تلخه,

این جمله خیلی منو در گیر خودش میکرد ولی چیزی که من فهمیدم 

چیزی به عنوان حقیقت وجود نداره,اشتباه برداشت نکنید یکمی تفکر کنید در موردش,

ما همیشه یه احساس رو نداریم در مورد یک موضوع,یروز از یچیزی خوشمون میاد یروز نه,یروز گشنه ایم و یروز نه

یروز خسته ایم و یروز,ما فقط با یک مشت دروغ زنده ایم,حتی اگه این دروغا نباشه ما از بین میریم

ما هیچ وقت احساساتمون مطلق نیست نسبت به چیزی,حقیقتی وجود نداره که بخواد تلخ باشه یا شیرین


برچسب‌ها: حقیقت
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

من همیشه با این گاهی اوقات ها مشکل داشتم,

کلا اگه این گاهی اوقات ها نباشن,تمام مشکلاتم حل میشن,

گاهی اوقات احمق میشی,گاهی یه اشتباهاتی و مرتکب میشی 

که نمیشه جبرانش,گاهی اوقات....

یبار دیگه ام در این مورد پست گذاشته بودم

بیخیالش

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

شاید خیلیاتون مخالف باشین با این جمله ولی من بهش رسیدم

برای آروم کردن وجدانت باید گناهات رو فراموش کنی,

دیشب یجایی بودم که نباید میرفتم اونجا,چون خیلی از گناهام رو بهم یادآوری کرد

گناهی که من توش دخیل نبودم ولی میتونستم ازش جلوگیری کنم,خدایا اگه وجود داری بدون متنفرم ازت


برچسب‌ها: فراموشی
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

بعد از سه و چهار ماه پر از درگیری های فکری مذخرف,ذهنم یکمی 

آروم تر شده امشب,این آرامش لعنتی چقدر خوبه,فقط آرامش میخوام همین و بس

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

شک نکن این واژه ها هیچ غلطی نمیتونن بکنن,اگه واژه ها کاری از

دستشون بر میومد الان هیچ آدمی از کسی دلگیر نبود,واژه احساس و

نمیتونه برسونه اگه میتونست که الان هر کی میدونست احساس من چیه....

فقط کمی خالیت میکنن وگرنه خیلی خیلی احمقن این واژه ها,

حتی همون خدا هم از این واژه های استفاده نمیکنه,چون اگه احساس

رو درست منتقل میکرد خدا بامون همش حرف میزد ولی چه میشه کرد,من میگم بازم شاید تو حرف زدی خدا

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

میترسم,از خنده هایت,خنده ای که تمام دنیا را محو میکند و 

 فقط تو میمانی,حتی من هم دیگر نیستم

 

,از گریه هایت,از اشک هایی که هر قطره اش وسیع تر

و عمیق تر از یک اقیانوس بی انتهاست

 

از چشمان درشتت,از چشمانی که هرگز نتوانستم یک دل سیر

نگاهشان کنم که هرگاه نگاهشان میکنم من را در رویایی غرق میکند,

در رویایی که کلمات توان توصیفش را ندارد,

 

میترسم,از تو

از تویی که در کلمات تمام نمیشوی

 

 

 


برچسب‌ها: بالاتر از کلمات
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

کاشکی از همه مخفی بشود این شادی

کاشکی بد نشود آخر این قصه ی بد

 

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

تو باشی پریشانم پیش تو,

تو نفی حجابی عریانم پیش تو

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

سکوت بهترین چیزیه که خدا افرید 

سکوت بهترین دوست  آدمه هر وقت اراده کنی میاد

سکوت یه سوال رو با هزار تا جواب پاسخ میده

سکوت جان مرسی که جواب خیلی ها رو میدی

سکوت چقدر دوست داشتنی هستی تو

 

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

فردا روز تولد من هست

منتظر تبریک خیلیا هستم

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

چقدر سقوط کردم که بعضی هام دیگه .....

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

بازم میگم کسی که باید میخوند این نوشته ها رو هیچ وقتی نخود,

شایدم یه روز خوند ولی نتونسته بفهمه چی گذشت

یه مشکل بزرگی که ما داریم اینه که هیچ وقت هم دیگه رو 

درک نمیکنیم,شاید بگیم  همدیگه رو درک کنیم ولی نه تو هر زمانی

زمان لعنتی یکیرو Stop میکنه یکی رو Play میکنه و یکی هم تو آیندست

ای کاش یکی باشه بشه باهاش حرف بزنی,کسی که تو حال باشه,نه گذشته نه آینده

نه یکی مثل خدا که همیشه ساکت بود


برچسب‌ها: هیچ
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

امشب خدا هم به اندازه ی من تنها نیست

کی صبح میشه

نوشته شده در ساعت توسط anathema|


این زمستونم به یاد تو میمونم

برف و بارونم به یاد تو میمونم

هرچی میتونی نیا و تلافی کن

من تا میتونم به یاد تو میمونم

شاعر:رستاک حلاج

ای کاش فقط بجای برف و بارونم به یاد تو میمونم میگفت برف و بارونم بیاد تو میمونن

فوق العادست این آهنگ مهدی یراحی

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

از هر جا شروع میکنم یه یه جا میرسم


خدایا بالاتر از توام هست

اگه هست بهش بگو باهات کار دارم

تو که همیشه ساکتی،ساکت تر از سکوتی

اصلا سکوتم نیستی

Where are you when I need you...

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

پستای این وبلاگ فقط یه مشت نوشته نیستند

من با اینا بزرگ شدم

اینا زندگیم بودن

ولی نمیدونم چرا هیچ وقت نمیتونم مثل بقیه در وبلاگم رو تخته کنم

احساس میکنم بلاخره یه نفر مثل من هست که بیاد بخونه این نوشته ها رو

هر چند کسی که باید میخوند،نخوند....

لعنت به کسی که احساس رو بوجود آورد


برچسب‌ها: وبلاگ
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

ﺍﺯ ﻳﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮐﺲ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻣﯿﺸﯽ
ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺭﻧﺠﯽ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﮐﺴﯽ ﺩﻝ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯼ !

بیاد  مارکز
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

رفتم وبلاگ یکی از دوستای وبلاگیم

که این پست رو گذاشته بود

كـــــــــــاشكي صداي قلــــبت نبود صداي قلــــبم

نا خود آگاه این تیکه شعر اومد تو ذهنم

کاشــــــکی خبر نداشتــــــی دیوونــــــه ی نــــــگاتم

ولی گاهی اوقات بر عکس این موضوع هست

که میگی کاشکی خبر داشتــــــی دیوونه نگاتم

ولی آخرش میفهمی که فرقی نمیکرد خبر داشت یا نــــــــــــــــــه

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

میبینی این منم،خوب ببین چیزی باقی مونده ازم؟فقط یک اسم...

میشنوی یا نه،صدای خورد شدن من هست

مزه کن من رو،بچش از تلخیم،این مونده از اون طمع

این چیزی بود که میخواستی

اگه دوست داشتی جواب بده


نوشته شده در ساعت توسط anathema|

وقتی که هنوز نرفته چطور بخوام که برگرده

وقتی که هنوز برای اولین بارم نیومده چطور بخوام برگرده

قلبم داره منفجر میشه،یه احساسی توش هست ولی نمیدونم چیه؟

رسما دارم میمیرم ،گفتم مردن،امروز به آدمای اطراف که نگاه کردم

دیدم چقدراشون رفتن اه بازم حالم گرفته شد


برچسب‌ها: قلبم داره منفجر میشه
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

برس, فقط برس, بقدری کال هستی که... به چه طعمی هستی,

ترش یا شیرین, و شاید هم تلخ , حتی تلخ تر از من.

من همواره تو را سیاه میبینم, سیاه تر از خودم,

دنیایم رنگی نیست, سیاه و سفید هم نیست،فقط سیاه خالیست

where are you when I need

you...

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

اگر جسم مریض بشه و روحت سالم باشه، جسمت درمان میشه

ولی اگر روحت مریض باشه جسمتم نابود میشه!

حالا هر چقدرم قوی باشه

نابودم

نوشته شده در ساعت توسط anathema|

اگر برای چیزی نجنگی، تمام چیزهات رو از دست میدی
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

گاهی اوقات زندگیت تابع هیچ چیزی نیست گاهی اوقات
احساست گنگ میشه به حدی که باید بین خاطرات دفن شدت،بگردی
 تا بفهمی چه غلطی میخواد بکنه گاهی اوقات باید،نباید میشه
بایدی که یه روزی تمام زندگیت بود،و بودی که شد،و شاید بهتره
بگم زندگیت تمام شد با تبدیل باید به نباید و اما بدتر از همه،
تمام زندگیم پر شده از این گاهی اوقات های لعنتی،
طوری که اکثر اوقاتی برام باقی نموند.
 و من ماندم با گاهی اوقات
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

فکر کردم چقدر خوبه به پایانت برسم

برای رسیدن به پایانت حتی زمان هم جلوی من رو نگرفت

اما فکر نمیکردم آغاز تو پایان من باشه

یه خلع بزرگی اطرافم رو گرفته،اعتمادم به آدم ها به صفر مطلق رسیده

موندم من و خودم که بعضی وقت ها حرفای خودم روهم باور نمیکنم

 من به پایان رسیدم  و فکر کردم همه چیز تموم شد

ولی هرگز نمیدونستم قراره هر روز به پایان برسم

و این پایان ادامه دارد....



برچسب‌ها: پایان
نوشته شده در ساعت توسط anathema|

ما فقط عشقهایمان را میخوردیم و بزرگ میشدیم

من بازیگوش بودم و گاهی اوقات عشق هایمان را بر میداشتم

و در گوشه ای از قلبم پنهان میکردم و نگه میداشتم

من از این میترسیدم که عشق های تو تمام شود و تو بی عشق بمانی

غافل از آنکه تو خیلی زود سیر شدی و رفتی...

اکنون من ماندم و آن همه عشق

من تو را این گونه خلاصه میگویم

هر کس به تو مبتلا شد مُرد


برچسب‌ها: مبتلا
نوشته شده در ساعت توسط anathema|


آخرين مطالب
» خواب
» صادق هدایت
» نمیدانم
» خ د ا
» حقیقت
» 4ela
» فراموشی
» ارام و ارام و ارام
» واژه
» توصیف من از عشقم

 Design By : Pichak